معاونت پرورشی مدرسه با هدف گسترش فرهنگ مطالعه در نظر دارد داستان ها و حکایت هارا در قالب داستان کوتاه جمع آوری و در اختیار شما عزیزان قرار دهد

جهت اطلاع از سایر فعالیت های معاونت پرورشی روی « ورود به بخش پرورشی » کلیک نمایید

داستان کوتاه اشک تمساح

در زمانهای قدیم معتقد بودند که غذا و خوراک تمساح به وسیله اشک چشم تأمین می شود.

بدین طریق که هنگام گرسنگی به ساحل می رود و مانند جسد بی جانی ساعتها متمادی بر روی شکم دراز   می کشد.

در این موقع اشک لزج و مسموم کننده ای از چشمانش خارج می شود که حیوانات و حشرات هوایی به طمع تغذیه بر روی آن  می نشینند.

خلاصه هربار که مقدار کافی حیوان وحشره در دام اشک تمساح افتند، تمساح پوزه ای جنبانیده به یک حمله آنها را بلع می کند و مجدداً برای شکار کردن طعمه های دیگر اشک می ریزد.

بنابراین اشک دروغین را به اشک تمساح تعبیر کرده اند. گریه و اشکی که نه از باب دلسوزی بلکه برای ریا و فریبکاری باشد ، تا بدان وسیله مقصود حاصل آید و سوء نیت گریه کننده جامه عمل بپوشد.

اشک تمساح

داستان کوتاه زندگی همین امروز است :

داشتم به میهمانم میگفتم اگر راحت تر است رویه نایلونی روی مبل های سفید را بردارم؛ البته اراده کرده بودم قبل از رسیدنشان برشان دارم؛ او تعارف کرد و گفت:

راحت است؛ من اما گرمم شد و برش داشتم؛ بعد یک دفعه حس کردم چقدر راحت تر است!

سه سالی می شد خریدمشان اما هیچ لک و ضربه ای بر آنها نیفتاده… اگرچه بیشتر اوقات بدلیل ماندن همین روپوش نایلونی بر رویشان از لذت راحتی شان محروم مانده ام.

بعد یاد همه روکش های زندگی خودم و اطرافیانم افتادم؛ روکش روی…

موبایل ها ، شیشه ها ، صندلی های ماشین ،کنترل های تلویزیون ،روکش روی لباس های کمد و…

که همه این روکش ها دال بر دو نکته است:

یا بر نالایقی خود باور داریم .یا اینکه قرار است چنین چیزهای بی ارزشی را به ارث بگذاریم .

هر روز در روابط روزمره امان انواع  روکش ها را بر رفتارمان می گذاریم .

تا فلانی نفهمد عصبانی هستیم

تا فلانی نفهمد چقدر خوشحالیم

تا فلانی نفهمد چقدر شکست خورده ایم

نقاب ها و روکش ها را استفاده می کنیم برای اینکه اعتقاد داریم؛ اینگونه شخصیت اجتماعی ما برای یک روز مبادا بهتر است .! کدام روز مبادا؟!

زندگی همین امروز است.

زندگی

داستان کوتاه گاهی باید به خودمان شک کنیم:

دو آتش نشان وارد جنگلی می شوند تا آتش کوچکی را خاموش کنند . آخر کار وقتی از جنگل بیرون می آیند و  می روند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف و خاکستر است و صورت آن یکی به شکل معصومانه ای تمیز !

سوال : کدامشان صورتش را می شوید؟

اشتباه کردید ، آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می کند و فکر می کند صورت خودش هم همان طور است…

اما آن که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به …خودش می گوید : حتماً من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم .

حالا فکر کنیم چندین بار اتفاق افتاده که دیگران از رفتار بد ما و یا ما از رفتار بد دیگران به شستشو و پالایش روح خودمان پرداخته باشیم !

وقتی فرد مقابل ما مهربان و خوب و دوست داشتنی نیست،

کمی باید به خودمان شک کنیم.

شک به خودمان

داستان کوتاه مادر :

جوانی براي خواستگاري دختري رفت ولي دختر او را رد کرد و گفت به شرطي قبول ميکنم که مادرت به عروسي نيايد.

آن جوان در کار خود ماند و نزد يکي از اساتيد خود رفت و با خجالت چنين گفت: در سن يک سالگي پدرم مرد و مادرم برای اينکه خرج زندگيمان را تامين کند در خانه هاي مردم رخت و لباس مي شست.

حالا دختري که خيلي دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است،  اين گذشته مادرم باعث خجالت او شده که چنین گفته به نظرتان چکار کنم؟

 استاد به او گفت: از تو خواسته اي دارم به منزل برو و دست مادرت را بشوی، فردا به نزد من بيا تا بگویم چکار کنی.

جوان به منزل رفت و اينکار را کرد، ولي با حوصله دستهاي مادرش را در حالي که اشک بر روي گونه هايش سرازير شده بود را شست.

زيرا اولين بار بود که دستان مادرش را درحالي که از شدت شستن لباسهاي مردم چروک شده و تماما تاول زده و ترک برداشته اند را ديد.

طوري که وقتي آب را روي دستانش مي ريخت از درد به لرز مي افتاد.

پس از شستن دستانِ مادرش، نتوانست تا فردا صبر کند  همان موقع به استاد خود زنگ زد و گفت:

ممنونم که راه درست را به من نشان دادی. یک تار موی مادرم به دنیا می ارزد …

مادر

داستان کوتاه باطری ساعت:

به ساعت نگاه کردم،شش و بیست دقیقه صبح بود. دوباره خوابیدم.

بعد پاشدم و به ساعت نگاه کردم. شش و بیست دقیقه صبح بود.

فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه، حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.

خوابیدم وقتی پاشدم هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.

سراسیمه پا شدم، باورم نمی شد که ساعت مرده باشد.

به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.

آدم ها هم مثل ساعت ها هستند.

بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت، مرتب، همیشگی. آنقدر صبور

دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمیکنی.بودنشان برایت بی اهمیت می شود، همینطور بی ادعا می چرخند، بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود بعد یکهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست.

قدر این آدم ها را باید بدانیم

قبل از شش و بیست دقیقه…!

باطری ساعت

داستان کوتاه انسانیت :

مردی که از زندان آشويتس در لهستان (قتلگاه آدم سوزی) توانست فرار کند، دكتر ويكتور فرانكل اتریشی بود .

وی با توجه به خودكشيها و فجايع زیادی كه با چشم خودش ديده بود روانشناسی بسيار متبحر شده بود .

او مدير مدرسه‌ای فعال بود و در آغاز هرسال تحصیلی برای معلمان مدرسه این نامه را میفرستاد!

کسی هستم که از یک اردوگاه اسیران جان سالم به در برده است. چشمانم چیزهایی دیده که چشم هیچ انسانی نباید میدیده، اتاق های گازی را ديدم كه توسط بهترين و ماهرترين مهندسين ساختمان ساخته شده بودند.

بهـترين و متخصص‌ترين پزشكانی را ديدم كه كودكان را به شكل ماهرانه ای مسموم ميكردند.

نوزادانی که توسط آمپول های پرستارهایی مـُردند که بهترين پرستاران بودند.

انسانهایی که توسط فارغ‌التحصیلان دبیرستان ها و دانشگاه ها سوزانده شدند.

به آموزش به این دلیل مَشکوکم. چیزی که از شما میخواهم این است که:برای انسان شدن دانش آموزان تلاش کنید و تلاش شما موجب تربیت «جانورانِ دانشمند» و «بیماران روانیِ ماهر» نشود.

خواندن، نوشتن، ریاضیات و… زمانی اهمیت پیدا میکند که به انسان شدن کودکان کمک کنيد و اين كليد انسان بودن اين كودكان در آينده ميباشد.

پزشك شدن ، مهندس شدن ، متخصص شدن ،كار سختی نيست و ميشه با چند سال درس خوندن بهشون رسيد و چه بسا امروز ما در جامعه هم پزشكان زیادی داريم و هم مهندسين زیادی داريم.

اما بزرگترين ثروت ما انسانيت و اخلاق ما هست كه با هـيچ مدركی قابل مقايسه نيست…!

مهم ترین چیز انسانیت است

داستان کوتاه شلیک گاوچران:

گاوچرانی وارد شهر شد و برای نوشيدن چيزی، كنار یک مهمان‌خانه ايستاد. بدبختانه ، كسانی كه در آن شهر زندگی می‌كردند عادت بدی داشتند كه سر به سر غريبه‌ها می‌گذاشتند.

وقتی او نوشيدنی‌اش را تمام كرد، متوجه شد كه اسبش دزديده شده است.

او به كافه برگشت، و ماهرانه اسلحه‌اش را درآورد و سمت بالا گرفت و بالای سرش گرفت بدون هيچ نگاهی به سقف يه گلوله شليک كرد و خيلی مقتدرانه فرياد زد:

«كدام يك از شما اسب من رو دزديده؟!»

كسی پاسخی نداد.

«بسيار خوب، من يك نوشیدنی ديگه ميخورم، و تا وقتی آن را تمام می‌كنم اسبم برنگردد،

كاری را كه در تگزاس انجام دادم انجام می‌دهم! و اصلا دوست ندارم آن كاری رو كه در تگزاس انجام دادم رو اینجا هم انجام بدم!»

بعضی از افراد خودشون جمع و جور كردن. آن مرد، بر طبق حرفش، نوشیدنی ديگری نوشيد، بيرون رفت، و اسبش به سرجايش برگشته بود. اسبش رو زين كرد و آماده‌ی حرکت شد .

كافه چی به آرامی از كافه بيرون آمد و پرسيد: هی رفيق قبل از اينكه بروی بگو، در تگزاس چه اتفاقی افتاد؟

گاوچران برگشت و گفت: مجبور شدم پیاده برم خونه …!

«آرامش داشته باش و با اقتدار ابراز وجود كن ؛ نتيجه خواهی گرفت»

لوک خوش شانس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست